تبليغاتX
سنگ نوشت
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

دانشجویان باغکل خوانسار بخوانند.

پول بدهيد شفا و شفاعت را با هم مي­دهم

وانشان نام روستايي است در استان اصفهان و در حد فاصل شهرستان­هاي خوانسار و گلپايگان. جايي كه اكنون مريدان و مشتاقان از نقاط مختلف كشور براي ديدار با مدعي دروغين مرتبط با عالم غيب به سويش مي­شتابند.

 

ساده لوحاني كه مشكلات زندگي و كمبودهاي رواني و عاطفي وادارشان ساخته تا دل به گفته­هاي كسي ببندند كه ادعاي حل تمام مشكلات­شان را دارد و فقط كافي است تا او بخواهد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن تولایی در 16:23 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم شهریور 1387
مدالي كه به سينه اصلاح‌طلبان نمي‌چسبد
هادي ساعي: دوست ندارم مرا حزبي بدانند
دوست ندارم مردم هادي ساعي را فقط متعلق به يك گروه بدانند يا حزبي بدانند. من خودم را متعلق به مردم مي­دانم. يك آدم ملي...
سه روزنامه جريان اصلاحات، يك روز پس از مدال گرفتن هادي ساعي در المپيك پكن او را ورزشكار اصلاح­طلبي خواندند كه توانسته پر افتخار ترين ورزشكار المپيكي ايران بشود.
 
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن تولایی در 15:56 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام مرداد 1387

مستندي براي تئوريسين اصلاحات؛

حجاريان در آئينه تبليغات

فيلم مستندي با موضوع ترور سعيد حجاريان در حال آماده سازي است. اين فيلم  به كارگرداني فريدون عمو زاده خليلي جهت پخش در انتخابات آتي رياست جمهوري تدارك ديده شده است. مجمع روحانيون مبارز هم حمايت مالي از اين مستند را جهت تبليغات اصلاح طلبان بر عهده گرفته است.

نوشته شده توسط محسن تولایی در 13:44 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم تیر 1387
امیدوارم برادر احمد شهید شده باشد!
« از یاران و همراهان حاج احمد متوسلیان یک قول می گیرم و آن این که حاج احمد را آن گونه که بود معرفی کنند، ما در این جا نمی خواهیم یک الگو بسازیم، ما می خواهیم یک الگو را معرفی کنیم»
 
  فرزاد جمشیدی مجری یادواره خورشید دو کوهه در حالی با این سخنان به استقبال شروع مراسم رفت که همگان از خود می پرسیدند چرا بعد از گذشت ربع قرن از اسیر شدن حاج احمد باید به فکر معرفی این چهره بیفتیم و چرا در طی این مدت، مردم حاج احمد را بیشتر به عنوان دیپلمات ربوده شده می شناسند و کمتر از بزرگی و عظمت احمد متوسلیان در دفاع مقدس و حضور مؤثر او در درگیری های کردستان و جنگ غرب کشور خبر دارند.

 

پنج شنبه سیزدهم تیرماه، خیل بی شماری از مردم در حالی در تالار وزارت کشور دور هم جمع شده بودند که انتظار شنیدن یک خبر از حاج احمد را داشتند. این را از خیره شدن گاه و بیگاه مردم در بین سخنان به یکدیگر و به مجری مراسم می شد فهمید و دید. مجری مراسم بسیار کوشید تا در کلامش شائبه ای در خصوص سرنوشت حاج احمد ایجاد نکند هر چند که یاران و همرزمان او کمتر حواسشان به استفاده نکردن از واژه شهید بود.

 

سردار عسکری اما از دلتنگی هایش و سخت گیری های حاج احمد که فرمانده او در مریوان بود سخن گفت و حرف دلش را این گونه بیان کرد که امیدوارم برادر احمد شهید شده باشد چون من که زنده ماندم چکار کردم؟

 

وقتی پیام رئیس جمهوری قرائت شد، جمع حاضر، تجلیلِ محمود احمدی نژاد از مقام شهید را به مثابه خبر شهادت احمد متوسلیان برداشت کردند و این باعث شد تا مجری مراسم در صدد پاسخ برآید و این ذهنیت را پاک کند.

 

علی لاریجانی در این مراسم رسانه ای سخن گفت؛ گویا در جمع خبرنگاران و برای مسائل هسته ای و امنیت ملی آمده است. لاریجانی اظهار امیدواری کرد طی روزهای آینده با توجه به توافقات بین سید حسن نصر الله و اسرائیل در جریان تبادل اسرا، ایران نیز گزارشی در خصوص وضعیت چهار دیپلمات ربوده شده دریافت کند. محسن رضایی هم به ذکر دو خاطره در خصوص نبوغ حاج احمد متوسلیان در جنگ کفایت کرد.

 

در پایان مراسم بود که همسر موسوی دیگر دیپلمات ربوده شده از نیاوردن نام سه دیپلمات همراه حاج احمد در این یادواره انتقاد کرد و گفت حاج احمد همه جا دوست داشت نامش در کنار نام دوستانش بیاید ولی این جا بر خلاف خواسته او عمل شد.

 

مردم وقتی از تالار وزارت کشور بیرون می آمدند همچون بیست و شش سال غیبت حاج احمد پر از سؤال و ابهام بودند. ابهامی از سر این که شاید این نخستین یادواره بعد از این همه سال دلیلی داشته باشد!
نوشته شده توسط محسن تولایی در 15:17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم تیر 1387

خوب... حالا دیگه...

حالا دیگه نشریه فارغ التحصیلی مون هم منتشر شد و خاطراتمون مکتوب.

بعد از امتحانات پایان ترم زدن این نشریه خیلی خستم کرد.

این هم یادداشت آخرین ناوکی که یک دفعه دیگه خاطرات سردبیری رو برایم زنده کرد...

گوشه ی اتاق، پشت میز تحریر نشسته ام و غرق در افکارم هستم. از پنجره خانه ای که چهار سال در آن دانشجو بوده ام مناظر سرسبز خوانسار را می بینم. ذهنم جای دیگر است. حرکت شاخه های درختان گردویی که در این شهر کم نیستند در باد گرم نیمروزی برایم همچون رؤیایی مات و نامفهوم می مانند.

دارم خاطرات و تجربیات زیاد این سال های کم را مرور می کنم. همه چیز زود گذشت. تا قبل از این که برایمان جشن فارغ التحصیلی بگیرند از خداحافظی خنده ام می گرفت و این باورم نمی شد. عادت کرده بودم رفتن ترم بالایی هایم را ببینم. سال گذشته که جشن فارغ التحصیلی بچه های 82 - که من به ترم میثم سعادت می شناسمشان- برگزار شد به خودم می گفتم جشن خداحافظی چه مفهومی دارد. تا این که زود دیر شد و نوبت به ما یعنی به ترم ما رسید و فهمیدم این جشن و این جمع شبانه یعنی چیدن عکس های خاطرات بزرگ و کوچک آدم ها در یک آلبوم تا اگر روزی دلشان تنگ شد روح شان را به داخل قاب عکس ها پرواز دهند و دوباره شاد شوند؛ درست مثل یک خواب که در آن ناگهان همه لحظه های متوقف گذشته شروع به حرکت می کنند و کودکی انسان را به یادش می آورند.

بعد از این سال های اندک هر وقت با این پرسش مواجه می شوم که این مدرک ریاضی با معدل پائین قرار است کجای زندگی من قرار گیرد خودم را با درس هایی که از یک زندگی واقعی دانشجویی گرفته ام راضی می کنم. ترم چهار بود که به دلیل فراز و نشیب های روحی ام به قصد انتقالی، میهمان یکی از دانشگاه های تهران شدم. آن جا نیز از جهت فعالیت های تشکلی که داشتم تجربه بسیار خوبی بود. همین جا یادی کنم از استاد عزیزم دکتر رئیسی که با او جبر (1) داشتم. هر جلسه بعد از یک ساعت و نیم درس دادن برایمان حافظ می خواند و تفسیرش می کرد. دکترای شریف داشت و جسم و جانش را به پای ریاضیات گذاشته بود. همیشه می گفت این همه سواد و دانش بدون آگاهی و معرفت به ذره ای نمی ارزد. پایان ترم هم سی نفر از پنجاه نفر افتادند. این شیرین ترین واحد افتاده ام بود. هیچ گاه کلاس درس معارف، نه! باز هم درس معرفت و زندگی دکتر فیضی را از یاد نمی برم. تنها استاد دروس عمومی ام بود که سر کلاسش خوابم نگرفت و تنها استادم بود که وقتی درس می داد خیلی راحت بغض می کرد، می خندید؛ می خنداند و می گریاند. مورد سرزنشش قرار دادند که چرا با شلوار جین و تی  شرت چسبان و صورت افتر شیو شده سر کلاس می آید. هنوز هم ناراحتم که چرا نتوانستم در آخرین کلاس او که دیگر در سالن کنفرانس برگزار می شد شرکت کنم و پشت جمعیت مستمع آزاد ماندم و ماندم و ماندم...

ترم پنج بود که مشروط شدم و مجبور به بازگشت. شاید خواست خدا بود. وقتی که دوباره به خوانسار آمدم دوست داشتم قوانین و در حقیقت روش زندگی جمعی را بیشتر یاد بگیرم و این بار به نظرم موفق تر بودم و راحت تر توانستم محیط اطرافم را مناسب زندگی کنم. حالا دیگر بر خلاف ترم یک دل کندن از این جا برای من سخت است و لااقل برای هم ترمی های پسر راحت تر.

اشاره داشتم به جبر (1) و شیرینی پاس کردن آن با دکتر شاطری زیر زبانم آمد. بی گمان شیرین ترین واحد پاس شده ام بود. تدریس زیبای دکتر شاطری این درس را برایم لذت بخش کرده بود. این جمله دکتر شاطری را همیشه به ذهن می سپارم که می گفت درخت میوه هر چقدر بارش بیشتر باشد افتاده تر است و شاخه هایش به چشم مردم نمی رود... دکتر شاطری را برای خودم پدری مهربان می دانستم چرا که سواد بالا داشت و ساده بود و کم ادعا.   

دکتر یاوری ساده ترین و صادق ترین رئیسی بود که در این سال ها دیده ام. مطمئن هستم همیشه در اولویت اول با دانشجو بود تا با دیگران. اهل مشورت بود و خدمت. خلاصه هیچ گاه از دلسوزی در حق دانشجو ابا نکرد و برای همین محبوب شد، هرچند کم هم سرزنش نشد.

سخن را کوتاه می کنم و سه بیت از شعر حافظ را که دکتر رئیسی برایمان زیاد می خواند در آخر می آورم:

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد                         خداش در همه حال از بلا نگه دارد

6

حدیث دل مگویم به حضرت دوست                       که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای                      فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

نوشته شده توسط محسن تولایی در 11:46 | | لینک به این مطلب
دوشنبه ششم خرداد 1387
از عرش ملکوتی تا دنیای کوه

توی دو هفته اخیر دو تا از زیباترین شبهای عمرم رو گذروندم.

تو هفته اول یعنی ۲۴ اردیبهشت عرفان نظرآهاری رو دعوت کردیم و به دانشکدهمون اومد. راننده ای که ایشون رو آورده بود خود خطاط و شاعر بود. دخترهاخانم نظرآهاری رو شب  به خوابگاهشون بردند و ما هم آقای ملکوتی رو به خونه حقیر دانشجوییمون.

خلاصه ایشون تا نصفه شب برامون از دفترش شعر خوند . مرد عجیبی بود و شعرش پر از احساس و شعور. بی نهایت لذت بردم . همه بچه ها همین طور بودند. گفت نمی تونم چاپش کنم  چون...

بگذریم. می گفت خیلی کم پیش می آد مثل شماها بیایند و به شعرهام گوش بدهند. آخه تو تهران کی حال و حوصله ای جز غم آب و نون داره. می گفت تو خونه بچه ام هم صدای موسیقی تکنو رو می ذاره رو اخر تا لج من رو در بیاره.

فردا صبح موقع خداحافظی وقتی کتابی رو به خانم نظر اهاری و آقای ملکوتی دادم تا پشتش برام یادگار بگذارند ملکوتی آخر کتاب با خط زیبایی برام نوشت:

رفتم به مدائن اثر از شاه نبود

آن شوکت و بارگاه و آن جاه نبود

خشتی به فغان آمد و این نغز بخواند

ویران شدنش جز اثر آه نبود

اما دومین شب زیبا شبی بود که برای اولین بار با حمید طولابی(اولین بار برای من) تصمیم گرفتیم داخل کوه بخوابیم. سه تا پتو و یه کوله پشتی و یه هندونه کل توشمون بود. داخل یه غار که نیم متر ارتفاع داشت خوابیدیم . بدون چادر. قرص ماه از شکاف غار پیدا بود و همه جا رو روشن کرده بود. حمید هم برام ساز دهنی می زد. ساز دهنی که نه ساز غم ها و دردهاش رو می زد...توی کوه خیلی زود صبح شد.

نوشته شده توسط محسن تولایی در 12:13 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
خداحافظ، همین حالا...

۱- هفته پیش برای بچه های ترممون جشن فارغ التحصیلی گرفتند. دو تا کلیپ از عکس های فردی و

 

جمعی بچه ها پخش کردند و یه تئاتر هم کنارش که کمی حواشی داشت.

۲- توی مراسم ، ردیف جلو نشسته بودم که یه سوسک توجهم رو جلب کرد. جلوی پام روی کف سالن زخمی شده بود  و کلی دست و پا می زد برای زنده موندن. مثل خیلی مواقع فکر می کردم فقط خودم می بینمش که دیدم هم ترمی ام؛ مهدوی؛ با یه کاغذ تا شده اون رو از روی زمین برش داشت و بیرونش برد. سوسک درختی قشنگی بود.

۳- مراسم تمام شده بود و نوبت به گرفتن عکس یادگاری رسیده بود. کلی عکس گرفتیم. با رضا و حسین و ... روی صندلی های کف سالن ولو شده بودیم. شاید چهار سال خاطراتمون مثل یه فیلم از جلوی چشممون می گذشت که یکهو صدایی به هوشمان آورد.

"چقدر اخم کردید، انگار کسی فوت کرده"

 شفیع بود که با این جمله یادمون آورد مراسم تموم شده و باید خداحافظی کرد.

 

نوشته شده توسط محسن تولایی در 14:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم فروردین 1387

 

می­گویند در مجموعه هنری هر هنرمندی، حالا چه نویسنده باشد چه نقاش، چه شاعر باشد چه عکاس و یا هر هنر دیگری، می­شود شاه بیت غزل زندگی­اش را با کمی دقت یافت. به نظرم همان یک اثر کافی است تا زندگی هنری فرد را تکمیل کند و به عبارتی او را ماندگار کند؛ اثری که از ورای دل یک هنرمند در قالب ابزارهای هنری آفریده می­شود. سیمین بهبهانی در مصاحبه در ویژه نامه اعتماد می­گفت شعری که بر مبنای دل نباشد و صرفاً با در نظر گرفتن وزن­های عروضی گفته بشود ریاضیات است نه شعر! چون که گوینده­اش یک مشت لغات را به قصد در کنار هم چیدن جستجو می­کند.

حالا این همه حرف زدم برای این که بگویم فریدون مشیری دو تا شعر دارد. یکی به نام سکوت و دیگری جادوی سکوت. دومی که شعر خیلی معروفی شد و به زعم چهره­های ادبیاتی کشور جز شاهکارهای ادب فارسی محسوب می­شود. اما آن اولی هم جزء آثار دلی فریدون مشیری است که همایون شجریان هم آن را آواز کرد و دو چندان زیبایش کرد.

 

سکوت

دلا شب­ها نمی­نالی به زاری

سر راحت به بالین می­گذاری

تو صاحب درد بودی، ناله سر کن

خبر از درد بی­دردی نداری

äää

بنال ای دل که رنجت  است

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

مباد آن­دم که چنگ نغمه­سازت

ز دردی بر­نیگیزد نوایی

مباد آن­دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

äää

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد

äää

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن در دل شب­، های و هوی کن

و گر یارای فریادت نمانده است

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

äää

صفای خاطر دل­ها ز درد است

دل بی­درد همچون گور سرد است

 

 

نوشته شده توسط محسن تولایی در 19:13 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
 

چقدر در انتظار آمدن عید لحظه شماری می کنی

تا این قدر ثانیه ها کند حرکت کنند

نوشته شده توسط محسن تولایی در 11:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
قبلاْ خونمون سه طبقه بود و مادر هر موقع می خواست رخت بشوره باید می اومد هم کف.             بعداْ برام تعریف کرد که چقدر یه دنده بودی. چهار پنج سالت بوده که مامان رو مجبور می کردی از هم کف بیاد بالا و بغلت کنه و بیاردت پایین.

بعدها هم همین طور بودی تا این که دانشجو شدی و سال آخرت بود که من هم.  و یک سال هم خونه ای شدیم. الان هم بچه ها از حرص و جوش خوردن هات زیاد یاد می کنند.

هیچ موقع باور نمی کردم یه روزی مهدی و مجید ازدواج کنند و اون اولیه یه نوزاد هم داشته باشه. ویژگی کتابهای رمان و قصه و کلاْ ادبیات اینه که با انواع توصیفات و قصه پردازی هاشون آدم ها رو به لحظه لحظه زندگیشون حساس می کنند و لحظات زندگی رو مهم می کنند.

نوشته شده توسط محسن تولایی در 8:58 | | لینک به این مطلب