دانشجویان باغکل خوانسار بخوانند.
پول بدهيد شفا و شفاعت را با هم ميدهم
وانشان نام روستايي است در استان اصفهان و در حد فاصل شهرستانهاي خوانسار و گلپايگان. جايي كه اكنون مريدان و مشتاقان از نقاط مختلف كشور براي ديدار با مدعي دروغين مرتبط با عالم غيب به سويش ميشتابند.
ساده لوحاني كه مشكلات زندگي و كمبودهاي رواني و عاطفي وادارشان ساخته تا دل به گفتههاي كسي ببندند كه ادعاي حل تمام مشكلاتشان را دارد و فقط كافي است تا او بخواهد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مستندي براي تئوريسين اصلاحات؛
حجاريان در آئينه تبليغات
فيلم مستندي با موضوع ترور سعيد حجاريان در حال آماده سازي است. اين فيلم به كارگرداني فريدون عمو زاده خليلي جهت پخش در انتخابات آتي رياست جمهوري تدارك ديده شده است. مجمع روحانيون مبارز هم حمايت مالي از اين مستند را جهت تبليغات اصلاح طلبان بر عهده گرفته است.
خوب... حالا دیگه...
حالا دیگه نشریه فارغ التحصیلی مون هم منتشر شد و خاطراتمون مکتوب.
بعد از امتحانات پایان ترم زدن این نشریه خیلی خستم کرد.
این هم یادداشت آخرین ناوکی که یک دفعه دیگه خاطرات سردبیری رو برایم زنده کرد...
گوشه ی اتاق، پشت میز تحریر نشسته ام و غرق در افکارم هستم. از پنجره خانه ای که چهار سال در آن دانشجو بوده ام مناظر سرسبز خوانسار را می بینم. ذهنم جای دیگر است. حرکت شاخه های درختان گردویی که در این شهر کم نیستند در باد گرم نیمروزی برایم همچون رؤیایی مات و نامفهوم می مانند.
دارم خاطرات و تجربیات زیاد این سال های کم را مرور می کنم. همه چیز زود گذشت. تا قبل از این که برایمان جشن فارغ التحصیلی بگیرند از خداحافظی خنده ام می گرفت و این باورم نمی شد. عادت کرده بودم رفتن ترم بالایی هایم را ببینم. سال گذشته که جشن فارغ التحصیلی بچه های 82 - که من به ترم میثم سعادت می شناسمشان- برگزار شد به خودم می گفتم جشن خداحافظی چه مفهومی دارد. تا این که زود دیر شد و نوبت به ما یعنی به ترم ما رسید و فهمیدم این جشن و این جمع شبانه یعنی چیدن عکس های خاطرات بزرگ و کوچک آدم ها در یک آلبوم تا اگر روزی دلشان تنگ شد روح شان را به داخل قاب عکس ها پرواز دهند و دوباره شاد شوند؛ درست مثل یک خواب که در آن ناگهان همه لحظه های متوقف گذشته شروع به حرکت می کنند و کودکی انسان را به یادش می آورند.
ترم پنج بود که مشروط شدم و مجبور به بازگشت. شاید خواست خدا بود. وقتی که دوباره به خوانسار آمدم دوست داشتم قوانین و در حقیقت روش زندگی جمعی را بیشتر یاد بگیرم و این بار به نظرم موفق تر بودم و راحت تر توانستم محیط اطرافم را مناسب زندگی کنم. حالا دیگر بر خلاف ترم یک دل کندن از این جا برای من سخت است و لااقل برای هم ترمی های پسر راحت تر.
اشاره داشتم به جبر (1) و شیرینی پاس کردن آن با دکتر شاطری زیر زبانم آمد. بی گمان شیرین ترین واحد پاس شده ام بود. تدریس زیبای دکتر شاطری این درس را برایم لذت بخش کرده بود. این جمله دکتر شاطری را همیشه به ذهن می سپارم که می گفت درخت میوه هر چقدر بارش بیشتر باشد افتاده تر است و شاخه هایش به چشم مردم نمی رود... دکتر شاطری را برای خودم پدری مهربان می دانستم چرا که سواد بالا داشت و ساده بود و کم ادعا.
دکتر یاوری ساده ترین و صادق ترین رئیسی بود که در این سال ها دیده ام. مطمئن هستم همیشه در اولویت اول با دانشجو بود تا با دیگران. اهل مشورت بود و خدمت. خلاصه هیچ گاه از دلسوزی در حق دانشجو ابا نکرد و برای همین محبوب شد، هرچند کم هم سرزنش نشد.
سخن را کوتاه می کنم و سه بیت از شعر حافظ را که دکتر رئیسی برایمان زیاد می خواند در آخر می آورم:
هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
6
توی دو هفته اخیر دو تا از زیباترین شبهای عمرم رو گذروندم.
تو هفته اول یعنی ۲۴ اردیبهشت عرفان نظرآهاری رو دعوت کردیم و به دانشکدهمون اومد. راننده ای که ایشون رو آورده بود خود خطاط و شاعر بود. دخترهاخانم نظرآهاری رو شب به خوابگاهشون بردند و ما هم آقای ملکوتی رو به خونه حقیر دانشجوییمون.
خلاصه ایشون تا نصفه شب برامون از دفترش شعر خوند . مرد عجیبی بود و شعرش پر از احساس و شعور. بی نهایت لذت بردم . همه بچه ها همین طور بودند. گفت نمی تونم چاپش کنم چون...
بگذریم. می گفت خیلی کم پیش می آد مثل شماها بیایند و به شعرهام گوش بدهند. آخه تو تهران کی حال و حوصله ای جز غم آب و نون داره. می گفت تو خونه بچه ام هم صدای موسیقی تکنو رو می ذاره رو اخر تا لج من رو در بیاره.
فردا صبح موقع خداحافظی وقتی کتابی رو به خانم نظر اهاری و آقای ملکوتی دادم تا پشتش برام یادگار بگذارند ملکوتی آخر کتاب با خط زیبایی برام نوشت:
رفتم به مدائن اثر از شاه نبود
آن شوکت و بارگاه و آن جاه نبود
خشتی به فغان آمد و این نغز بخواند
ویران شدنش جز اثر آه نبود
اما دومین شب زیبا شبی بود که برای اولین بار با حمید طولابی(اولین بار برای من) تصمیم گرفتیم داخل کوه بخوابیم. سه تا پتو و یه کوله پشتی و یه هندونه کل توشمون بود. داخل یه غار که نیم متر ارتفاع داشت خوابیدیم . بدون چادر. قرص ماه از شکاف غار پیدا بود و همه جا رو روشن کرده بود. حمید هم برام ساز دهنی می زد. ساز دهنی که نه ساز غم ها و دردهاش رو می زد...توی کوه خیلی زود صبح شد.
۱- هفته پیش برای بچه های ترممون جشن فارغ التحصیلی گرفتند. دو تا کلیپ از عکس های فردی و
جمعی بچه ها پخش کردند و یه تئاتر هم کنارش که کمی حواشی داشت.
۲- توی مراسم ، ردیف جلو نشسته بودم که یه سوسک توجهم رو جلب کرد. جلوی پام روی کف سالن زخمی شده بود و کلی دست و پا می زد برای زنده موندن. مثل خیلی مواقع فکر می کردم فقط خودم می بینمش که دیدم هم ترمی ام؛ مهدوی؛ با یه کاغذ تا شده اون رو از روی زمین برش داشت و بیرونش برد. سوسک درختی قشنگی بود.
۳- مراسم تمام شده بود و نوبت به گرفتن عکس یادگاری رسیده بود. کلی عکس گرفتیم. با رضا و حسین و ... روی صندلی های کف سالن ولو شده بودیم. شاید چهار سال خاطراتمون مثل یه فیلم از جلوی چشممون می گذشت که یکهو صدایی به هوشمان آورد.
"چقدر اخم کردید، انگار کسی فوت کرده"
شفیع بود که با این جمله یادمون آورد مراسم تموم شده و باید خداحافظی کرد.
میگویند در مجموعه هنری هر هنرمندی، حالا چه نویسنده باشد چه نقاش، چه شاعر باشد چه عکاس و یا هر هنر دیگری، میشود شاه بیت غزل زندگیاش را با کمی دقت یافت. به نظرم همان یک اثر کافی است تا زندگی هنری فرد را تکمیل کند و به عبارتی او را ماندگار کند؛ اثری که از ورای دل یک هنرمند در قالب ابزارهای هنری آفریده میشود. سیمین بهبهانی در مصاحبه در ویژه نامه اعتماد میگفت شعری که بر مبنای دل نباشد و صرفاً با در نظر گرفتن وزنهای عروضی گفته بشود ریاضیات است نه شعر! چون که گویندهاش یک مشت لغات را به قصد در کنار هم چیدن جستجو میکند.
حالا این همه حرف زدم برای این که بگویم فریدون مشیری دو تا شعر دارد. یکی به نام سکوت و دیگری جادوی سکوت. دومی که شعر خیلی معروفی شد و به زعم چهرههای ادبیاتی کشور جز شاهکارهای ادب فارسی محسوب میشود. اما آن اولی هم جزء آثار دلی فریدون مشیری است که همایون شجریان هم آن را آواز کرد و دو چندان زیبایش کرد.
سکوت
دلا شبها نمینالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی، ناله سر کن
خبر از درد بیدردی نداری
äää
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
مباد آندم که چنگ نغمهسازت
ز دردی برنیگیزد نوایی
مباد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
äää
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد
äää
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن در دل شب، های و هوی کن
و گر یارای فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
äää
صفای خاطر دلها ز درد است
دل بیدرد همچون گور سرد است
چقدر در انتظار آمدن عید لحظه شماری می کنی
تا این قدر ثانیه ها کند حرکت کنند
بعدها هم همین طور بودی تا این که دانشجو شدی و سال آخرت بود که من هم. و یک سال هم خونه ای شدیم. الان هم بچه ها از حرص و جوش خوردن هات زیاد یاد می کنند.
هیچ موقع باور نمی کردم یه روزی مهدی و مجید ازدواج کنند و اون اولیه یه نوزاد هم داشته باشه. ویژگی کتابهای رمان و قصه و کلاْ ادبیات اینه که با انواع توصیفات و قصه پردازی هاشون آدم ها رو به لحظه لحظه زندگیشون حساس می کنند و لحظات زندگی رو مهم می کنند.
